اومدم بگم «سال نو مبارک» و اینکه از طرفی خیلی ناراحتم به خاطر کرونا و از طرفی هم خیلی خوشحالم که دیگه نمیتونم برم سر کار و قیافه ی کسایی که دوستشون ندارم رو تحمل کنم.
و امیدوارم امسال همه ی آدمای چیپ و دورو از زندگیم حذف بشن و دوره ی جدیدی رو شروع کنم که حتی فکرشم نمکیردم و پر از اتفاقای امیدبخش و هیجان انگیز باشه.
برچسب:
نویسنده: باران اسدیان
برچسب:
نویسنده: باران اسدیان
برچسب:
نویسنده: باران اسدیان
بعد از مدت ها اومدم یکم پروفایلم رو گردگیری کردم و لینکهام رو خونه تکونی... خیلیها دیگه نمیان اینجا و وبلاگ رو تخته کردن و اینستاگرم رو خونه جدید نوشته هاشون کردن اما چه کنم که من هنوز به وبلاگم مثل یه دوست قدیمی وفادارم و هر از چندی یادش میکنم.
خوبی اینجا این روزا اینه که مینویسی... و فقط مینویسی ... یه جور تنهایی حال میده، انگار یه فضای بزرگی فقط مال خود خودته.
اگه تایم داشته باشم بازم میام و مینویسم.
برچسب:
نویسنده: باران اسدیان
برچسب:
نویسنده: باران اسدیان
برچسب:
نویسنده: باران اسدیان
برچسب:
نویسنده: باران اسدیان
برچسب:
نویسنده: باران اسدیان
برچسب:
نویسنده: باران اسدیان
برچسب:
نویسنده: باران اسدیان
برچسب:
نویسنده: باران اسدیان
برچسب:
نویسنده: باران اسدیان
سکانس 00343
قاعدهاش اینه وقتی مسیر رفتنُ انتخاب میکنی وقتی داری خوب میشی وقتی بالاخره تونستی رو پاهای خودت وایستی و یهو دلش تنگ میشه برات و اینجا باید نادیده گرفتنم یاد بگیری
سخته ولی میتونی
باید بتونی
میفهمی چی میگم؟
+ تاريخ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |
برچسب:
نویسنده: باران اسدیان
فكر میكردم آدم ها همان طور كه آمده اند،میروند.نمی دانستم كه نمیروند میمانند.ردشان میماند حتی اگر همه چيزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.
برچسب: سکانس,
نویسنده: باران اسدیان
برچسب: سکانس,
نویسنده: باران اسدیان