خرید بک لینک

اومدم بگم «سال نو مبارک» و اینکه از طرفی خیلی ناراحتم به خاطر کرونا و از طرفی هم خیلی خوشحالم که دیگه نمیتونم برم سر کار و قیافه ی کسایی که دوستشون ندارم رو تحمل کنم.

و امیدوارم امسال همه ی آدمای چیپ و دورو از زندگیم حذف بشن و دوره ی جدیدی رو شروع کنم که حتی فکرشم نمکیردم و پر از اتفاقای امیدبخش و هیجان انگیز باشه.

برچسب: نویسنده: باران اسدیان تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 21:39

یادم میاد که مدیر داخلیمون گفت هر کس سوالی دار بپرسه و منم زنگ زدم و در مورد حقوق فروردین پرسیدم و روند آموزش آنلاین که چند روز بعد باهام تماس گرفت و گفت نیا و اخراجی!!!چرا؟؟ چون سوالی که حقم بوده رو پرسیدم ... خلاصه بگم اول اونا خواستن اخراجم کنن و بعد ازم خواستن برگردم و اینبار من بهشون گفتم نع.و حالا هم یه جورایی میشه گفت از اونجا اومدم بیرون و منتظرم نامه ی عدم نیاز و این چیزا رو برام بزنن و بفرستن.فقط میدونی چیه؟؟؟ سر این بیمه ی بیکاری کرونا برام یه سری شک و شبهه وجود داره... حالا بذار ببینم چی میشه میام اینجا و میگم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران اسدیان تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 21:39

ببینی کی برگشته گرد و خاک وبلاگش رو تمیز کنه ^_^هر چیزی حکمتی داره... اما هنوز حکمت خیلی چیزا رو درک نکردم و امیدوارم حکمت اونها هم همینقد خوب باشه.دارم روزها رو میگذرونم و ۵شنبه باید برم تست کرونا بدم چون ۳تا از همکارام تستشون مثبت شده!!! از ۲شنبه تعطیل هستیم و دلم خیلی میخواد زودتر تهران وارد قرنطینهی ۲هفتهای بشه و من تایم آزادم رو صرف خودم ک کتابا و درسم بکنم.اگرم وارد قرنطینه نشیم که بازم روتین روزانهی کسلکشندهموک رو در پیش میگیریم که یا میمیریم از کرونا یا میمیریم از خستگی و کار. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران اسدیان تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 21:39

بعد از مدت ها اومدم یکم پروفایلم رو گردگیری کردم و لینکهام رو خونه تکونی... خیلیها دیگه نمیان اینجا و وبلاگ رو تخته کردن و اینستاگرم رو خونه جدید نوشته هاشون کردن اما چه کنم که من هنوز به وبلاگم مثل یه دوست قدیمی وفادارم و هر از چندی یادش میکنم.

خوبی اینجا این روزا اینه که مینویسی... و فقط مینویسی ... یه جور تنهایی حال میده، انگار یه فضای بزرگی فقط مال خود خودته.

اگه تایم داشته باشم بازم میام و مینویسم.

برچسب: نویسنده: باران اسدیان تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 20:03

سال ۹۷ با تمام سختیهاش گذشت، سال وحشتناکی برام بود بیشتر از نصف موهام رو سر استرس و هزتر کوفت دیگه از دست دادم و چقد هزینه کردیم برای دکتر پوست و مو، چقد بیپول شدیم و دست و بالمون خالی بود و نیاز داشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران اسدیان تاريخ: سه شنبه 21 خرداد 1398 ساعت: 8:24

سکانس 00344 یه روزایی داشتم که صبح چشمامو باز میکردم گریه میکرد&#ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران اسدیان تاريخ: يکشنبه 24 تير 1397 ساعت: 2:33

برگشت با یه دنیا پشمونیپشیمونی ای که نه میتونست دیگه حال منو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران اسدیان تاريخ: يکشنبه 24 تير 1397 ساعت: 2:33

سکانس 00346 مدتی میشه که اپلیکیشن  عزیزم رو ترک کردم اما هنوزم ی&#ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران اسدیان تاريخ: يکشنبه 24 تير 1397 ساعت: 2:33

NILOBLOG.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران اسدیان تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 19:35

‏آدمایی که دوستم دارن رو همیشه دور از خودم نگه میدارم به دلایل نامعلوم!

برچسب: نویسنده: باران اسدیان تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 19:35

خیلی روزا و اتفاقا گذشتن... فقط اونی که یه روز خوشیامونو ازمون گرفت الان خوشه؟!

برچسب: نویسنده: باران اسدیان تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 19:35

هر کاری که میکنم انگار هنوز کارای بزرگتر و بیشتری هست برای انجام دادن و به دست آوردن ...

برچسب: نویسنده: باران اسدیان تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 19:35

سکانس 00343

قاعدهاش اینه وقتی مسیر رفتنُ انتخاب میکنی وقتی داری خوب میشی وقتی بالاخره تونستی رو پاهای خودت وایستی و یهو دلش تنگ میشه برات و اینجا باید نادیده گرفتنم یاد بگیری
سخته ولی میتونی
باید بتونی
میفهمی چی میگم؟

+ تاريخ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |


برچسب: نویسنده: باران اسدیان تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 19:35

سکانس 00337

فكر میكردم آدم ها همان طور كه آمده اند،میروند.نمی دانستم كه نمیروند میمانند.ردشان میماند حتی اگر همه چيزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.

+ تاريخ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |

برچسب: سکانس, نویسنده: باران اسدیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:06

*فکر میکردم اگه بنویسم و غم هام خونده بشن از بار روی دوشم و فکرام کم میشه تا یه مدت هم واقعا جواب داد ولی الان دیگه نه آدما میخوننت یه نگاهی بهت میندازن و رد میشن آدما فکر میکنن تو همیشه باید همون دختر شاد و شیطون و خوشحال باشی اما نه ... دنیای من اینجوری نیستبا تمام مشکلات و ناراحتیام میخندم و بقیه از خنده های قشنگم تعریف میکنن اما هیشکی هیچوقت نمیفهمه چی میکشم! خسته و ناامیدم و دیگه حتی فکر نمیکادامه مطلب

برچسب: سکانس, نویسنده: باران اسدیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:06

صفحه بندی